تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

18

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

اما طريق اول اين است كه به اصل حقيقت و صرف صرافت وجود نظر كرده و ماهيات و حدود را از آن سلخ كرده و الغا نموده و آن را از اين البسه و اصباغ حدى و ماهيتى تعريه و تجريد نموده و به ذات وجود نظر بياندازيم . و در اين صورت مسلم است كه شىء يا واجب يا ممتنع و يا ممكن خواهد بود . و براى امكان دو معنى است : اول ، امكان در باب وجودات كه صرف الربط و عين التعلق و متقوم به غير و ظل غير مىباشند . دوم ، امكان در باب ماهيات كه شىء و ماهيت ملاحظه مىشود ؛ چنان كه نظر اهل منطق به اين معنى از امكان است كه عبارت از استواء نسبت عدم و وجود به شىء است به طورى كه شىء در حد ذات ، هيچ كدام از وجود و عدم نبوده ، بلكه مىشود موجود باشد و مىشود معدوم گردد كه نسبت به هر دو لا ضرورت است . البته امكان به اين معنى در صرافة الوجود معنى ندارد ؛ زيرا عقد ايجابى موجود ، براى وجود ضرورى است ، نمىشود وجود باشد و نسبت موجوديت و معدوميت به او متساوى باشد ، چنان كه نسبت عدم به او با نسبت وجود مساوى نيست ؛ زيرا وقتى نقيض معدوم به عقد ايجابى ضرورى الثبوت باشد ، لا بد معدوم براى آن ضرورى السلب است . و بالجمله : نمىتوان به صرافة الوجود ممكن گفت ، به اين معنى كه نسبت وجود و عدم به او مساوى باشد ؛ زيرا وجود نفس خودش است و ثبوت نفس الشىء براى شىء ضرورى است ، پس نقيض آن ضرورى السلب است . و هكذا نمىتوان به صرافة الوجود ممتنع گفت ؛ زيرا بعد از آنكه نفس وجود را در نظر گرفته و حقيقت نوريت را نگاه كرديم ، مىبينيم محال است با بودِ وجود ، ممتنع الوجود باشد ؛ زيرا بعد از آنكه وجود موجود است ، چطور ممتنع الوجود باشد ؟ پس وجود ، ممكن الوجود و ممتنع الوجود نخواهد بود . و همچنين در مورد آن امكان به معناى تعلق و ربط هم معنى ندارد ؛ زيرا غير از